Abouzarnouri's Blog

ژوئن 24, 2009

Entry for June 24, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 7:06 ق.ظ

نزن، برادر!

آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟

به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: ” بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو….” و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.

رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: ” سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم” و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.

آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که ” کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس” و با تحکم به او می گوئی: ” ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی…” اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.

کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت ” بیا” و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟

آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی ” تمام سوابق ات را بنویس” کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟

می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.

برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار اند
اختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.

سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟

ابراهيم نبوي
3 تير 1388

ژوئن 18, 2009

Entry for June 18, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 1:03 ق.ظ

متني كه در زير مي خوانيد شرح حالي است كه يكي از دانشجويان دستگير شده در حمله به كوي دانشگاه تهران نوشته است. در مورد صحت مطالب آن مي توانيد با اطمينان به اينكه ما خودمان از بچه هاي آزاد شده همين مسائل را شنيده ايم آن را بخوانيد.

شبی در طبقه منفی چهار وزارت کشور
“اینجا از گوانتاناما صد پله بدتر است”
توضیح: آنچه در پی می آید گزارشی ست مختصر از سیر تاثیرانگیز بازداشت تعدادی از دانشجویان کوی دانشگاه تهران و انتقال آنها به بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور. امید است که اساتید و دانشجویان خواننده ی این متن یرای بازرسی این مکان مخوف و جهنمی بیاندیششند.
بازداشت دانشجویان در کوی دانشگاه با رفتاری بسیار خشونت آمیز ، خصملنه و توهین آمیز صورت گرفته است . نیروهای لباس شخصی و پلیس دانشجویان را هنگام بازداشت به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و انواع توهین ها و ناسزاهای زشت و شرم آور را به آنها نسبت داده اند . با این حال ضرب و شتم و توهین و تحقیر دانشجویان به مرحله ی دستگیری آنها در اتاق های کوی دانشگا ه یا محوطه ی کوه محدود نمانده ، بلکه وضعیتی به مراتب بدتر به لحاظ شکنجه ی جسمی و روحی در بازداشت گاه وزارت کشور رخ داده است . دانشجویان بازداشت شده که بی دلیل تنها بر اساس خوشایند نیرئهای لباس شخصی برای انتقال به بازداشتگاه انتخاب شده اند ، اغلب به زیر زمین وزارت کشور یا بازداشتگاههای یکی از کلانتری ها انتقال یافته اند . برخی نیز بعدا به زندان اوین فرستاده شده اند که البته هنوز آزاد نشده اند . گزارش پیش رو شرح باز داشت تعدادی از دانشجویان است که به شکنجه گاه وزارت کشور انتقال یافته اند . گفته هایی که در پی می آید نقل به مضمون از گفته های دانشجویان است .ما در یک گروه 46 نفره توسط یک مینی بوس به زیرزمین وزارت کشور انتقال پیدا کردیم. در داخل مینی بوس چشم دانشجویان بسته شد. روی صندلی هایی نشانده شدیم که بر قسمت بالای صندلی سرپوشی حلبی مانند قرار داده شده بود که بالای سر قرار می گرفت. در طول مسیر به طور دائم با باتوم روی این حلبی ها می کوبیدند که صدای وحشتناکی در گوش ما ایجاد می کرد و بدترین نوع شکنجه روانی در آن زمان بود. پس از طی مسیر به ناحیه ای رسیدیم که از حرکت چرخشی رو به پایین مینی بوس متوجه شدیم که در حال ورود به یک زیرزمین هستیم. بعدها در زمزمه های ماموران و نیروهای لباس شخصی همراه فهمیدیم که این زیرزمین در وزارت کشور واقع است. زیرزمین یک محوطه حدودا صد متری بود که کف آن پوشانده از خاکستری سیاه بود که از آن بخار برمی خاست. پس از آن به محوطه وارد شدیم مجبورمان کردند روی زمین دراز بکشیم و سپس وادار به غلطیدن روی زمین مان کردند. باید به گونه ای غلط می زدیم که سرمان به پای ردیف بعدی برخورد نکند به محض برخوردی کوچک، با باتوم و لگد بر سر و بدنمان می کوبیدند. دائما می گفتند که “می خواهید انقلاب کنید…” و سپس فحش های هرزه و ناموسی بود که پشت سر هم نثارمان می کردند. برای جمع حدودا پنجاه نفری ما بیش از بیست نیروهای گارد و لیاس شخصی در این محوطه حضور داشت. در مرحله بعدی، روی زمین نشسته و به طور متناوب به ما دستور نگاه کردن به زمین یا سقف را می دادند. پس از آنکه جند دقیقه ای دستور خیره شدن به زمین به ما می دادند، به ناگهان از پشت با باتوم و لگد بر سر و گردنمان می کوبیدند. یا در حالی که سر ما رو به پایین بود و به زمین خیره شده بودیم، سرباز وظیفه ای که در سنگدلی از ماموران گارد هم بدتر بود، با لگد بر سر برخی دانشجویان می کوبید و می گفت که “چرا به زمین نگاه نمی کنی؟؟” درحالی که سر همه دانشجویان رو به زمین بود. یکی از رفتارهای شکنجه آمیز در این بخش، صدای وحشتناک شکستن آجر توسط کارگرانی بود که در ظاهر در بخش پشتی محوطه مشغول به کار بودند اما مشخص بود که در واقع برای ایجاد سر.صدای عمدی در آنجا کار می کردند. در حالی که
ما در بخشی از محوطه جمع شده و سرهامان رو به پایین بود کارگران در فاصله ای دورتر آجرها را به طرز وحشتناکی خرد می کردند که صدای آنها به شدت باعث عصبی شدن ما می شد.
برخورد با دانشجویانی که قصد استفاده ازدسشویی داشتند به شدت وحشتناک و غیر انسانی بود . اولا اینکه دسشویی بدون در و پوشش بود و کسی که به دسشویی میرفت در معرض دید بود ، ثانیا زمان دسشویی 30 ثانیه بود . پس از تمتم شدن سی ثانیه دانشجویان را با غیر انسانی ترین شکل ممکن به بیرون پرتاب می کردند . یکی از رقت بار ترین که هرگز از مقابل چشم دانشجویان پاک نخواهد شد ، زمانی بود که زمان سی ثانیه یکی از دانشجویان به پایان رسید در این هنگام مامور دسشویی با لگد و درحالی که این دانشجو هنوز عریان بود او را از دسشویی به بیرون پرتاب کرد و به وسط جمع دانشجویان انداخت
یکی از دانشجویان از ناحیه چشم دچار آسیب شده بود . وی به ماموری که نزدیکش بود گفت که چشمش به شدت درد می کند و در حال از دست دادن بینایی خود است اما نه تنها بو وی یک پارچه کوچک برای قرار دادن روی چشمش ندادند که بدتر با مشت و لگد بر صورتش کوبیدند . دانشجوی دیگری از ناحیه پا با شکستگی روبرو شده بود به گونه ای که به گوشه ای افتاده بود و نمی توانست حرکت کند ، اما حتی به او هم رحم نمی کردند .
حتی آب را از دانشجویان دریغ کردند
. برای یک مرتبه که می خواستند به دانشجویان آب بدهند به انها دستور دادند سرهای خود را بالا بگیرند و دهان را باز کنند . سپس به طور ردیفی ( دانشجویان در ردیف های پنج نفری پشت سر هم چیده بودند ) ظزف آب را برای چند لحظه از بالا روی دهان دانشجویان ریختند . دفعه ی بعد که یکی از فرماندهان برای بازدید امد ، گفت ” سیرابشان کردید ؟ ” مامور حاضر گفت بله . سپس به دانشچویی که پایش شکسته بود اشاره کرد و گفت . پس چرا این داره میمیره آب بهشان بدهید” اما فکر می کنید واقعا می خواستند به ما اب بدهند ؟ این بار شلنگ آبی آوردند . بچه ها به گمان اینکه می خواهند بهشان اب بدهند به سمت شلنگ رفتند . اما آنچه از شلنگ بیرون آمد آب جوش بود که باعث سوختن لب و دهان دانشجویان شد . با این حال بعضی از دانشجویان از شدت تشنگی آب جوش می خوردند ! غذایی که به ما دادند ماکارونی ماسیده ای بود که بدون قاشق در کف دستهایمان ریختند . می گفتند اگر یک رشته روی زمین بیفتد باید از روی زمین بردارید و بخورید . اگر کسی بر نمی داشت با لگد بر سرش می کوبیدند . دانشجویان به زحمت می توانستند دستشان را به دهانشان برسانند . اما از ترس مجبور بودند غذایی که روی زمین می افتاد و با خاکستر و کثافت پوشانده میشد را بردارند و بخورند . همین کار در موقع دادن صبحانه!! تکرار شد . برای صبحانه یک لقمه کوچک نان که وسط آن پنیری قرار داده شده بود به دانشجویان می دادند و می گفتند با بغل دستی خود نصف کنید . نان خشک بودو کوچک در نتیجه هنگام نصف کردن لاجرم خرده های ان روی زمین می ریخت . باید خرده های نان را از لای خاکستر برمیداشتیم و می خوردیم اگر این کار را نمی کردیم با لگد . باتوم بر سرمان می کوبیدند .
یکی دیگر از رفتارهای زشت و کثیف با دانشجویان شکنجه جنسی آنها در منفی وزارت کشور بود که زبان از گفتن و بازگو کردن آن شرم دارد.. رفتارهای غیرانسانی و شکنجه آمیز به منفی چهار وزارت کشور محدود نبود. پس از انتقال ما به پلیس امنیت نیز شکنجه جنسی به نوعی انجام شد.
حضور یک روزه ی ما در منفی چهار وزارت کشور، بدترین روز زندگی مان بود که هرگز از ذهن ما پاک نخواهد شد. یکی از ماموران که به محوطه ی زیرزمینی آمده بود، می گفت اینجا از گوانتانامو هم هزاربار بدتر است. الفاظ رکیک و توهین های ناموسی که به ما می کردند، فراموش ناشدنی است. در برخی لحظات واقعا فکر می کردیم که برای همیشه اینجا خواهیم ماند و هیچ کس یه داد ما نخواهد رسید. یکی از رقت بارترین لحظلت، زمانی بود که تقریبا بعد از یک ساعتی که در منفی چهار روی زمین غلط داده بودندمان، دور هم جمع مان کردند. در این حال یکی از دانشجویان شروع به گریه کرد و ناگهان همه زدند زیر گریه… .
هنگامی که به پلیس لمنیت آوردن مان، رئیس دانشگاه – دکتر رهبر – به همراه یکی از نماینده های مجلس آمده بود. در حالی که خبرنگارانی برای عکس گرفتن از این حرکت افتخارآمیز! رئیس دانشگاه همراهشان بودند، به هر دانشجو یک تیشرت هدیه دادند! تا لباس های پوشیده از خون دانشجویان در معرض دید مردم قرار نگیرد. سوالی که از ذهن همه ما می گذشت این بود که دکتر رهبر در شب حمله کجا بود و چرا هیچ کاری برای جلوگیری از حمله نکرد؟ تلقی عموم دانشجویان این بود که آمدن رهبر به پلیس امنیت هم حرکتی تبلیغی بود، چون اگر به واقع به فکر دانشجویان بود باید در مقابل حمله به کوی دانشگاه مقاومت می کرد… .
آیا فابل تصور است که در کشوری که حکومت آن ادعای اسلامی بودن دارد چنین فجایع و جنایات غیر انسانی ای رخ دهد؟ چه کسی مسئول ایجاد چنین بازداشتگاه وحشتناکی در “وزارت کشور” این مملکت است؟ آیا به راستی وزارت کشور که باید مامن تامین امنیت مردم باشد، شایسته است که به شکنجه گاه دانشجویان بدل گردد؟
به عقیده ما وظیفه تمامی دانشگاهیان است که به عنوان پاسداران حقیقت و محافظان حریم دانشگاه، نسبت به بازرسی حضوری از این شکنجه گاه مخوف اقدام کنند. ما به جای ترحم های ظاهری مسئولان دانشگاه و اهدای تی شرت خواسته ای جز بازدید حضوری اساتید و مسئولان دانشگاه از منفی چهار وزارت کشور نداریم. تا این عزیزان از نزدیک و با چشمان خود ببینند که بدترین و جهنمی ترین روز زندگی تعدادی دانشجوی بیگناه چگونه رقم خورده است

می 29, 2009

Entry for May 29, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 9:21 ق.ظ

بدون شرح

فوریه 13, 2009

Entry for February 14, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 1:17 ب.ظ
بالاخره انتخاب كردم. يه روان نويس ياقوتي، با ضمانت 12 ساله خوش دست ماندن و تضمين مادام العمر عرق نكردن دست هنگام استفاده. پول خون بابام خريدمش، دقيقترش رو بگم همه ي هست و نيستم. دقيقاً يك ساعت و بيست و هفت دقيقه و يازده ثانيه با فروشنده و جنساي توي فقسه هاش سر و كله زدم تا توفيق نهايي انتخاب رو پيدا كردم. آخه مي دونين، عموم هميشه مي گه براي رسيدن به هدفهاي بزرگ، بايد مقدماتش رو از قبل آماده كرد، منم كه مي خوام يه دانشمند بزرگ بشم كه همه ي دنيا جاو روم سجده برن، خوب بايد اول بتونم تو درسام نمره هاي خوب بگيرم ديگه. واسه نمره خوب گرفتنم بايد يه نوشت افزار استثنايي داشته باشي كه هر معلمي نوشته هات رو مي بينه، درجا دوي پشت صفر رو زير برگت بكاره. فعلاً تا چهار سال كه بايد با همين روان نويس توي مدرسه نمره هاي خوب بگيرم، بعدشم به خاطر نمره هاي خوبم يه پيش دانشكاهي با تضمين كتبي قبولي در كنكور قبولم مي كنن، قبول چيه، رو دست مي برنم. اين جوري كه خب ردخور نداره دانشگاه قبولم، فقط بايد بعداً بهش فكر كنم كه تمناي مراكز علمي دول استعماري رو براي پذيرش ادامه ي تحصيلم پيش اونها قبول بكنم يا نه. خب، اينو بذار همون موقع بهش فكر كنم، الان اگه بگم ممكنه يهو مزنه رو بيارن پايين. البته اگه قرار باشه ليسانس رو چهار ساله، فوق ليسانس رو دو ساله و دكتري رو هم چهار ساله بخونم، دو سال از مدت ضمانت روان نويسم مي گذره و ممكنه دو سال آخر ضايع شم. نشد ديگه، بابا خودمونم يه خاصيتي داريم، من كه تا اونجا رو اينقدر خوب جلو رفتم، بايد بگم دكتري ام رو چهار ساله بهم بدن ديگههههههه… مماخم ماااادر. اين چاله چي بود ديگه؟!!! آآآآخ، اين ديگه چي بود خورد تو صورتم؟!!! اين كه در شكسته ي يه… اين كه ماله منه! پس بقيه اش كو؟!!!…

و من الله التوفيق

ژانویه 30, 2009

Entry for January 30, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 10:01 ق.ظ

فقط يك حرف براي گفتن…

اگه كسي باهام در مورد خاتمي حرف زده باشه آخرش نمي تونم از گفتن يك حرف بگذرم، اينكه خاتمي، نتيجه ي گذشت اعصار و قرون متمادي از سير و تحول فرهنگ و تمدن ايرانه. هر چي داره و نداره از خوبي هايي بوده كه تو تاريخمون، آدمهاي بزرگمون داشتن، و حالا انگار از اونا به خاتمي ارث رسيده. اگه يه نفر توي اين كشور باشه كه برام دوست داشتني باشه فقط همون سيد خندان خودمونه. سيدي كه انگار زمين و آسمون دست به دست هم دادن تا ديگه هيچ راهي واسش جز كانديد شدن توي انتخابات باقي نمونه و من از اين بابت ناراحتم. ناراحتم از اينكه ماها لياقتشو نداريم، ناراحتم از اينكه دوست ندارم ديگه از اينكه ماها بي انصافيم، بي تحمليم، بي همتيم و هيچ وقت كمكش نمي كنيم و فقط ازش توقع داريم اذيت بشه. دوست ندارم ديگه يه مشت گرگ و كفتار خدانشناس اونو تنها مانع جلوي راه خودشون واسه رسيدن به اين دنيا ببينن و از هيچ كاري حتي فريب دادن آدمهاي زودباور و ساده لوح واسه هوچي گري و خرابكاري توي كاراش هم دريغ نكنن. خاتمي مسئول اين نيست كه ما هر غلطي دلمون خواستم با سرنوشت اين مملكت بكنيم و بعدش بگيم ما فقط تو رو داريم، بيا به وظيفه ي الهيت عمل كن. نه، بگذاريد حتي اگه ايرانو به نابودي كشوندن، وقتي از خاكستر اين مملكت يه شقايق دراومد، به تمام اين سالهاي ما كه نگاه مي كنه يه نقطه ي روشن ببينه و بدونه كه تو خاك كشوري به دنيا اومده كه چنين خوباني داره. با اين كارمون پاكي خاتمي رو از بين مي بريم. ما لياقتشو نداريم…

و من الله توفيق

جولای 7, 2008

Entry for July 07, 2008

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 1:34 ب.ظ
roozi to ra mohakeme mikonand.
be habse abad mahkoom mishavi.
jormat moshakhas nist, shavahede ziadi ham az jenayat vojood nadarad.
faghat asare angoshtat ra rooye ghalbi yafte’and…

مارس 18, 2008

Entry for March 19, 2008

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 3:40 ب.ظ

چند نكته:

1- غلامعلي حداد عادل در انتخابات مجلس ششم با چهارصدهزار راي بعد از باطل كردن راي 500هزار نفر از مردم تهران و در نتيجه حذف شدن عليرصا رجايي از ميان منتخبين توانست به عنوان نفر سي ام به مجلس راه پيدا كند(گرچه ديگر نمايندگان مانع از ورود او به مجلس شدند…). البته رييس مجلس هفتم دقيقاً با همان تعداد آرا توانست راي اول تهران در انتخابات بعدي باشد. اما جالب­ تر از آن به دليل عملكرد چشمگير نمايندگان در دوره ي قبلي مجلس آراي اين شخصيت مهم سياسي ايران در دوره ي اخير انتخابات به 900هزار راي افزايش يافت!

2- در حالي كه فقط چند ساعت از پايان راي گيري انتخابات اين دوره ي مجلس شوراي اسلامي گذشته بود، وزارت كشور نتايج انتخابات را نشان دهنده ي پيروزي 71درصدي اصولگرايان در برابر راي 29درصدي اصلاح طلبان خواند. گذشته از بديع بودن حركت وزارت كشور در به رسميت شناختن جناح بنديهاي سياسي و نام بردن از دو جناح عمده ي كشور و همچنين زمان اعلام اين نتايج(به شكلي بسيار شتاب زده ابتدا از خبرگزاري رسمي دولت)، دقت به اين نكته حائز اهميت است كه از 260 كرسي نمايندگي در شهرهاي ايران به جز تهران، ائتلاف اصلاح طلبان تنها براي 102 كرسي امكان معرفي كانديد را داشت كه چيزي نزديك به پيروزي كامل در تمام حوزه هاي رقابتي را براي اين جناح نشان مي دهد.

3- بعد از سالها دست و پنجه نرم كردن نيروهاي نظامي و انتظامي ايران با پديده اي به اسم چهارشنبه سوري و ترقه بازي هاي خطرناك آخر سال و حصول اطمينان تمام مردم از غير قابل كنترل بودن اين پديده، پس از مشاهده ي تلاشهاي بسيار زياد تبليغي و تنبيهي صورت گرفته توسط ارگانهاي ذيربط، در سال جاري به دليل برگزاري انتخابات مجلس و نياز حكومت به برقراري كامل آرامش در ماه پاياني سال، طي اقداماتي كاملاً نامحسوس، در شهر بزرگ تهران در ماه اسفند تا قبل از برگزاري انتخابات برخلاف رويه ي هر ساله حتي صداي يك ترقه ي كوچم هم شنيده نشد و مردم اين اطمينان را يافتند كه …

و من الله توفيق

مارس 13, 2008

Entry for March 13, 2008

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 9:31 ق.ظ

همراه شو عزيز…

ديگه كه تقريباً وقتي تا شروع انتخابات نمونده و اگه كسي تا حالا تصميم گرفته كه شركت كنه يا نه، نمي ­شه ديگه نظرش عوض شه. ولي يادم مياد زمان انتخابات مجلس چهار سال پيش، كه تقريباً هر كسي من مي­شناختم نظرش به راي ندادن بود، فرداي انتخابات وقتي تو مدرسه با بچه ­ها در مورد انتخابات حرف مي ­زدم، در كمال ناباوري مي­ديدم مثل اينكه نظر نصف آدم­ها يه شبه عوض شده. خيلي ­ها روز قبل رفته بودن و راي داده بودن. يكي مي ­گفت از حرف پاول عصباني شده(گفته بود ايرانيها در انتخابات شركت نكنند)، يكي ديگه هم مي ­گفت رفتم يه سر به شعبه ­ي راي ­گيري بزنم، ديدم خيلي شلوغه، منم رفتم راي دادم. البته خيلي ­ها هم از ترس اينكه يه وقت نبودن مهر راي روي شناسنامشون باعث نشه كه نتونن توي دانشگاه قبول بشن راي داده بودن! من خودم اون موقع نظرم اين بود كه راي ندادن تاثير مثبتي براي آينده ­ي ما نداره، ولي وقتي اصرار مردم اطرافم و علاوه بر اون خيلي سياستمدارهايي كه به نظرم مهره ­هاي سبكي نبودن(هر چند به نظرم جوجه ­اي هم بيش نبودن) رو به راي ندادن مي ­ديدم، خب قانع مي ­شدم كه بهتره من تنهايي ساز خودمو نزنم و توي حركت جمعي قرار داشته باشم تا بتونيم نتيجه بگيريم.

با تمام اين احوال، ميزان مشاركت حدود 50% بود كه اصلاً نشاني از تحريم درش نبود. بگذريم كه چقدر به مردم خودمون به خاطر اين يكدست نبودن و ترسو بودنشون(با عرض معذرت) ناسزا گفتم، ولي حداقل اين رو فهميدم كه لااقل در آينده ­ي نزديك اميدي به يه تحريم همگاني تو انتخابات، يا يه تصميم ­گيري ملي تاثيرگذار و مهم كه فقط از روي آينده ­نگري باشه نه احساس، نداشته باشم(دومي رو مخصوصاً با انتخاب احمدي نژاد).

همون موقع با يه دقت به آراي نماينده ­هاي انتخاب شده يه چيزي واضح بود، اينكه مثلاً راي حدادعادل مثل دوره ­ي قبليش چهارصد هزار تا بود. يعني چيزي به طرفداراش از انتخابات قبلي اضافه نشده بود. پس راي مردمي كه پاي صندوق رفته بودن كجا رفته بود؟ هيچ ­جا، فقط بين كانديداها پخش شده بود. اضافه بر اون اكثر كساني كه شب آخر تصميم به شركت در انتخابات گرفته بودن فقط دو سه نفر رو توي برگه ­هاشون نوشته بودن. اين به خاطر يه مشكل بزرگه كه مردم ما به انتخابات به عنوان يه نظرسنجي سياسي نگاه مي ­كنن در صورتي كه ما تو انتخابات شركت مي ­كنيم كه واقعاً تاثيري توي سرنوشت مملكتمون داشته باشيم. يعني انتخابات يه بازي سياسي هست و يه بازي جدي. تاثيرگذاري هم فقط با انتخاب يه تفكر به نتيجه مي­رسه، نه انتخاب يه نفر.

حرف آخرمو بزنم، فردا بريد راي بدين تا بتونيم يه اقليت تاثيرگذار تو مجلس داشته باشيم. مجلسي كه بايد خانه ­ي ملت باشه. راي بدين، ولي نه فقط به چند نفر، بلكه به يه گروه راي بدين تا بتونيد واقعاً تاثير داشته باشيد. واقع­بينانه مي ­شه گفت اكثريت اين مجلس مثل مجلس هفتم خواهد بود، ولي يه اقليت قوي باعث مي ­شه عملكرد نهايي مجلس، مثل مجلس قبلي نباشه و علاوه بر اون هنوز هم اميد براي اصلاحات نرم در ساختار سياسي ايران وجود داشته باشه. تا خدا چه خواهد.

يا حق

مارس 7, 2008

Entry for March 08, 2008

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 1:33 ب.ظ

گل مریم

[جميله كديور]

از جلسه دفاع خارج شدم.مثل همیشه با عجله برای مقصد بعدی به سمت پله ها در حرکت بودم. به سمت چپ نگاه کردم. چشمم به اتاقک کوچک آبدارچی افتاد .پیر زن هر روز صبح و در طول روز وقت و بی وقت با لبخند و البته دلی پر درد از رسم روزگار و صاحبان آن ، می پرسید” چای میل دارید خانم دکتر”؟ و من با تشکر: “فقط یک لیوان آب.” و این گفتگویی بود که همیشه بین ما جریان داشت.
شاخه گل مریمی که دانشجویم بعد از دفاع به من داده بود، در دستانم بود.یکی دو قدم از پله پایین رفتم. برگشتم . به سمت آبدارخانه رفتم، گل مریم را به پیرزن دادم و گفتم تو این همه زحمت می کشی. این گل برای شما.
چشمان پیرزن درخشید.انگار اولین باری بود که یک استاد، گلی به او می داد. در آغوشش گرفتم و صورتش را بوسیدم.
احساس کردم صورتم خیس شد…اشک من بود یا پیرزن؟نفهمیدم.
در راه به فکر سالهای 59-60 افتادم.تازه به تهران آمده بودیم.نه قوم و خویشی و نه سرگرمی به جز مدرسه و درس.گاهی برای تنوع می رفتیم خیابان انقلاب و کتابفروشی های جلو دانشگاه آن.بعدش هم با تتمه پولمان شامی می خوردیم و به خانه می رفتیم.شب سرد زمستانی بود.کنار خیابان پیرمرد ی در خود چمیده و خمیده بود.جلوش چند دسته گل پلاسیده مریم بود. بدون توجه از جلوش رد شدیم.چند قدم رفتیم…برگشتم.گفتم “همه گلهات را می خوام.چنده قیمتش”؟
پیرمرد با ناباوری گفت “هر چی دادی، جوون.خدا برکت به مالت بده”. همه پولی که در جیب داشتم را به پیرمرد دادم.گلها را بوییدم. به رغم پلاسیدگی که معلوم بود گل فروشی آن را دیگر مناسب فروش ندیده بود، بوی بهشت می داد.گلها را بوییدم.چشمانم خیس اشک شد.نمی دانم چرا از انسان بودنم خجالت کشیدم….
از دانشگاه زدم بیرون.رفتم تجریش. در غوغای آدمها گم شدم.تنه می خوردم .ولی احساس غریبی مرا با یک شاخه گل مریم به سه دهه قبل پرتاب کرده بود. از جلو در عطاری رد شدم.پشت شیشه انواع پیاز گل بود.پیاز گل مریم
باز هم تنه خوردم. یکی گفت “خانم کجایی؟
احساس کردم ما از کنار هم رد می شویم، ولی چقدر از هم غریبه ایم.

فوریه 25, 2008

Entry for February 26, 2008

دسته‌ها: Uncategorized — abouzarnouri @ 3:59 ب.ظ
قسمت پاياني گزارش البرادعي:


F
.خلاصه

52- آژانس توانسته است به راستى آزمايى عدم انحراف مواد هسته اى اعلام شده در ايران ادامه دهد. ايران به آژانس دسترسى به مواد و هسته اى اعلام شده را فراهم کرده است و گزارشهاى لازم حسابرسى مواد هسته اى در ارتباط با مواد و فعاليتهاى اعلام شده هسته اى را ارايه داده است. ايران همچنين به پرسشها پاسخ داده و توضيحات و تفصيلات در مورد مسائل مطرح شده در چارچوب برنامه کارى، را به غير از موضوع مطالعات اتهامى ارايه داده است. ايران دسترسى به اشخاص را در پاسخ به درخواستهاى آژانس فراهم کرده است. اگرچه دسترسى مستقيم به افرادى که گفته مى شود در ارتباط با مطالعات اتهامى بوده اند فراهم نشده است، پاسخها به صورت مکتوب به بعضى از پرسشهاى آژانس داده شده است.
53-آژانس توانسته است نتيجه گيرى نمايد که پاسخهاى ارائه شده توسط ايران بر اساس برنامه کارى، با يافته هاى آژانس مطابقت دارند- در موضوع آزمايشهاى پلوتونيوم-210 و معدن گچين- يا در تعارض نيستند- در موضوع آلودگى در دانشگاه فنى و فعاليتهاى خريد توسط رئيس سابق مرکز تحقيقات فيزيک (PHRC) . بنابراين آژانس آن مسائل را ديگر به عنوان موضوعات باقيمانده در اين مرحله نمى داند. اگرچه آژانس بر اساس مقررات و رويه اش همچنان براى تاييد و تقويت يافته هايش و نيز راستى آزمايى اين مسائل به عنوان بخشى از راستى آزمايى کامل بودن اظهارات ايران، ادامه مى دهد.
54- يکى از مسائل عمده باقيمانده مربوط به ماهيت برنامه هسته اى ايران موضوع مطالعات اتهامى در مورد پروژه نمک سبز، آزمايش مواد انفجارى قوى، و محفظه کلاهک موشک مى باشند. اين موضوعى بسيار مهم و مايه نگرانى جدى و اساسى در مورد هرگونه ارزيابى ابعاد احتمالى نظامى برنامه هسته‌اى ايران مى‌باشد.
آژانس در 3تا 5 فوريه 2008 توانست تعدادى از اسناد مربوطه را به ايران نشان دهد. و همچنان ادعاهاى مطرح شده و توضيحات ارايه شده توسط ايران در پاسخ به اين اسناد را مورد بررسى قرار مى دهد. ايران ادعا مى کند که اين اتهامات بى اساس هستند و اطلاعات جعل شده اند.
همچنين ارزيابى نهايى آژانس نيازمند فهم نقش سند اورانيوم فلزى، و شفاف‌سازى ها در مورد فعاليتهاى خريد بعضى از نهادهاى مرتبط نظامى مى باشد که هنوز توسط ايران ارايه نشده است. اژانس تنها توانست اجازه يابد که در 15 فوريه 2008 بعضى از اسناد بيشتر را به ايران نشان دهد.
ايران هنوز به درخواست آژانس در همان روز جهت بررسى اين اسناد اضافى در مورد مطالعات اتهامى پاسخ نداده است. بر اساس موارد بالا آژانس هنوز در موقعيتى نيست که در مورد ماهيت کامل برنامه هسته اى ايران تصميم بگيرد. درعين حال بايستى توجه داشت که آژانس نه استفاده از مواد هسته اى را در ارتباط با مطالعات ادعايى کشف نموده و نه اطلاعات معتبرى را در اين خصوص در اختيار دارد.
مديرکل مصرانه از ايران مى خواهد که به صورت فعال با آژانس در بررسى مشروح‌تر اسناد در دسترس درخصوص مطالعات اتهامى که آژانس مجاز شده است آنها را به ايران نشان دهد، مشارکت نمايد.
55- آژانس اخيرا اطلاعات بيشترى را از ايران دريافت کرده است که مشابه آنهايى است که ايران قبلا در پيروى از پروتکل الحاقى ارائه نموده بود و همچنين اطلاعات طراحى روزآمد. در نتيجه آگاهى آژانس در خصوص برنامه هسته اى اظهار شده جارى ايران روشن تر شده است. در عين حال اين اطلاعات به صورت ويژه ارائه شده و مطابق يک رويه کامل و مستمر نيست.
مديرکل همچنان مصرانه از ايران مى خواهد بعنوان يک اقدام اعتماد ساز مهم که توسط شوراى حکام درخواست گرديده و به تاييد شوراى امنيت رسيده، پروتکل الحاقى را در اولين زمان ممکن به اجرا درآورد. مديرکل همچنين مصرانه از ايران مى خواهد متن اصلاح شده ترتيبات فرعى، بخش عمومى، کد 1/3 در خصوص ارائه سريع اطلاعات طراحى را اجرا نمايد. ايران آمادگى خود را براى اجراى مفاد پروتکل الحاقى ومتن اصلاح شده ترتيبات فرعى، بخش عمومى، کد 1/3، را ” در صورتى که پرونده از شوراى امنيت به آژانس بين المللى انرژى اتمى بازگردد” اظهار داشته است.
56- ايران برخلاف تصميمات شوراى امنيت با ادامه دادن عمليات PFEP ( کارخانه نيمه صنعتى غنى سازى سوخت ) و FEP ( کارخانه غنى سازى سوخت ) فعاليتهاى مرتبط با غنى سازى را به حال تعليق درنياورده است. علاوه بر آن ايران، توسعه نسل جديد سانترفيوژها را آغاز کرد. ايران همچنين به ساخت IR-40 (رآکتور آب سنگين ) و عملياتى ساختن کارخانه توليد آب سنگين ادامه داده است.
57- ايران در خصوص برنامه جارى خود، همچنان به اعتماد سازى درخصوص گستره و ماهيت آن نياز دارد. اعتماد به ماهيت منحصرا صلح آميز برنامه هسته اى ايران مستلزم اين است که آژانس قادر شود نه تنها در خصوص مواد هسته اى اظهار شده بلکه به همان مرتبه اهميت، درخصوص فقدان مواد و فعاليتهاى اظهار نشده هسته اى در ايران تضمين هايى ارائه دهد. باستثناى موضوع مطالعات اتهامى که همچنان بعنوان موضوع باقى مانده خواهد ماند، ايران هيچ اطلاعات منسجمى درخصوص احتمال مواد و فعاليتهاى اظهار نشده هسته اى در ايران در اختيار ندارد.
ايران اگرچه بطور خاص، برخى اطلاعات مش
وح بيشتر را درباره فعاليتهاى جارى خود ارائه داده است، لکن آژانس در موقعيتى نخواهد بود که قبل از دريافت برخى توضيحات پيرامون ماهيت مطالعات ادعايى، و بدون اجرا شدن پروتکل الحاقى، در جهت ارائه تضمينهاى معتبر مبنى بر فقدان مواد و فعاليتهاى هسته‌‌اى اظهار نظر نشده در ايران، پيشرفتى داشته باشد. اين امر بويژه با توجه به سالهاى متعدد فعاليتهاى اظهار نشده در ايران و فقدان اعتماد ناشى از آن، حائز اهميت ويژه مى باشد. بنابراين مديرکل مصرانه از ايران مى خواهد تمامى اقدامات لازم خواسته شده توسط شوراى حکام و شوراى امنيت بمنظور ايجاد اعتماد به ماهيت برنامه هسته اى اش به اجرا درآورد.
58- مديرکل به نحو مقتضى به گزارش دهى خود ادامه خواهد داد.

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام.