<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Abouzarnouri&#039;s Blog</title>
	<atom:link href="http://abouzarnouri.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://abouzarnouri.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 07 Nov 2011 00:52:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='abouzarnouri.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Abouzarnouri&#039;s Blog</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://abouzarnouri.wordpress.com/osd.xml" title="Abouzarnouri&#039;s Blog" />
	<atom:link rel='hub' href='http://abouzarnouri.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>نکتی در مورد فیلم &#8220;جدایی نادر از سیمین&#8221; به مناسب رویت اون به تاریخ یکشنبه 6 نوامبر سنه 2011 میلادی</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/11/07/%d9%86%da%a9%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/11/07/%d9%86%da%a9%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 00:44:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/?p=156</guid>
		<description><![CDATA[0- من هیچ شهودی از نقد و بررسی فیلم ندارم. فقط چون به نظرم فیلم ساده و روونی بود و راحت می‌تونم در موردش حرف بزنم دارم این متن رو می‌نویسم. 1- انصافا جدایی نادر از سیمین بود، نه سیمین از نادر! 2- واقعا این‌قدر شخصیت‌های داستان همه خوب و پاک بودن که آدم احساس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=156&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">0- من هیچ شهودی از نقد و بررسی فیلم ندارم. فقط چون به نظرم فیلم ساده و روونی بود و راحت می‌تونم در موردش حرف بزنم دارم این متن رو می‌نویسم.<br />
1- انصافا جدایی نادر از سیمین بود، نه سیمین از نادر!<br />
2- </span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">واقعا این‌قدر شخصیت‌های داستان همه خوب و پاک بودن که آدم احساس می‌کرد داره قصه‌ی پری‌ها و فرشته‌ها رو می‌بینه! البته به جز شخصیت فوق‌العاده مغرور و یکدنده‌ی نادر و البته حجت اون هم فقط در سکانس آخرش</span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">. سیمین اصولا از پاک و زلال بودن قدمی فراتر برنمی‌داره. ذره‌ای با نادر بد حرف نمی‌زنه و حتی وقتی پدربزرگ دستش رو گرفته و نمی‌ذاره سیمین بره باهاش مهربونه. و البته سیمین حق داره از نادر شاکی باشه، غرور نادر دیوانه کننده است! ناگفته هم نمونه که این تمدد اعصابی که بازیگران توی فیلم دارن،‌ به خصوص نادر و سیمین واقعا برای بیننده لازمه، وگرنه احتمالا قاطی می‌کنه از سینما می‌زنه بیرون! حجت هم بچه‌ی مثبتیه. با اون همه فشار مالی که بهش اومده هیچ کار خلافی تو کارنامه‌اش نیست. قرآن میاره برای خانوم معلم تا قسم بخوره که راست گفته، بعدش که قسم خورد بی‌خیالش می‌شه. همش به آقای قشر مرفه می‌گه چی در مورد ما فکر کردی، فکر کردی ما هر روز تو خونه‌مون بزن بزنه! اوجش هم وقتیه که همه دارن از اتاق دارن صدای بزن بزن میشنون، ولی حجت داره خودش رو می‌زنه، نه زنش رو. فقط در پایان فیلم هست که به سیم آخر می‌زنه می‌گه تو قسم بخور گناهش با من، بعدش هم شیشه‌ی ماشین نادر رو می‌شکنه و می‌ره. حتی خواهر حجت هم زیادی منطقی و خوبه، برمی‌گرده می‌گه نادر که قصدی نداشته که بخواد بچه رو بندازه، ای حجت، بیا کوتاه بیا!! راضیه هم که در خوب بودن دومی نداره کلا، هیچی. کسی که باقی می‌مونه نادره، و تازه به جز دو خصیصه‌ای که در بالا براش ذکر شد و خب صد البته دروغی که تو دادگاه گفته، خوب بودن و پاک بودن همین‌جور توسط کارگردان پاچیده می‌شه تو شخصیتش! از اون شاه‌دیالوگ اول فیلم توی دادگاه گرفته، تا مهربون بودنش با سمیه که نمی‌خواد یه وقت ناراحت بشه از دعوا کردن‌های نادر با خانواده‌ی اون، تا این‌که تو دادگاه از قاضی می‌خواد که حجت رو به بازداشت نفرسته و صد البته احترامی که نادر به ترمه و حق انتخاب اون می‌ذاره. یه چیزی داشت از قلم میوفتاد، معلم وقتی می‌فهمه نادر می‌دونسته سریع می‌ره شهادتش رو پس می‌گیره <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /><br />
3- </span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">فرهادی هیچ وقت نمی‌تونه کارگردان نماینده‌ی جریان چپ باشه. اصولا ساختار فکریش با کسی مثل مجیدی که طرف قشر فقیر جامعه می‌شینه فرق می‌کنه. تو فیلم فرهادی خانواده‌ی فقیر دروغ‌شون لو می‌ره، خانواده‌ی فقیر هستن که قصد می‌کنن حق خانواده‌ی دیگه رو بخورن، خانواده‌ی متمول اگه دروغی می‌گه فقط برای زندان نرفتن نارد هست، آخرش هم خانواده‌ی فقیر بدبخت بودن و حتی بدبخت‌تر هم می‌شن</span></span><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">. خانواده‌ی متمول‌تر دروغ‌شون برای کسی لو نمی‌ره (فقط ترمه می‌فهمه) آخرش هم به نهایت خوش‌بختی می‌رسن. پدربزرگ خانواده فوت کرده و نادر که در یکدندگی مثل و مانندی نداره باز هم حاضر نیست از ایران بیرون بیاد، لج می‌کنه و کار به دادگاه کشیده می‌شه تا مثل بقیه‌ی جاهای فیلم که به ترمه می‌گه هرکاری تو بگی من می‌کنم، تو دادگاه ترمه انتخاب کنه که با کی می‌مونه. مشخص هم هست که کسی که بچه رو از دست بده تنها دووم نمیاره و باخت خودش رو اعلام می‌کنه. برای حفظ توازن هم کارگردان دوست نداره نشون بده که چه کسی در نهایت برنده‌ی مسابقه می‌شه. البته کسی که باهاش سینما رفته بودم نظرش این بود که فرهادی کارگردان قشر متوسطه، ولی من شخصیت خانواده‌ی فرهاد رو قشر متوسط نمی‌بینم، وقتی در مقابل خانواده‌ی حجت قرار می‌گیرن در واقع قشر مرفه جامعه هستند. واسه همین به نظر من یکم فیلم فرهادی قابلیت فحش‌خور بودن داره. خانواده‌ی فقیر له می‌شن تو این داستان، اصولا صاحب حق فقط خانواده‌ی مرفه‌ترن!</span></span></span></div>
<div dir="rtl"><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;">4- نکته‌ی آخر که قسمت نغز ماجراست از نظر من ریش داشتن نادره! فرهادی روش نمی‌شده در مقابل خانواده‌ی حجت که ظاهر مذهبی دارن نادر رو شیش تیغ گریم کنه، اون وقت آدم بده‌ی ماجرا شیش تیغه می‌شده، مظلوم‌ها چادری و ریشو <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </span></span></span></div>
<div dir="rtl">
<p>و من الله توفیق</p>
</div>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://abouzarnouri.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/156/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/156/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=156&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/11/07/%d9%86%da%a9%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>و روزها در گذرند &#8230;</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/10/30/%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/10/30/%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 23:38:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/?p=148</guid>
		<description><![CDATA[اصولا نوشتن کار خوبیه. نه فقط به خاطر این‌که حتما چیزی که نویسنده داره بهش فکر می‌کنه می‌تونه حرف ارزشمندی برای ارائه باشه،‌ بلکه خود عملیات نوشتن به نویسنده کمک می‌کنه بتونه درست‌تر فکر کنه، فکری که داره رو یک بار لااقل دقیق تلاش بکنه برای خودش بیان بکنه تا غلط‌هاش رو هم بهتر بتونه بگیره. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=148&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">اصولا نوشتن کار خوبیه. نه فقط به خاطر این‌که حتما چیزی که نویسنده داره بهش فکر می‌کنه می‌تونه حرف ارزشمندی برای ارائه باشه،‌ بلکه خود عملیات نوشتن به نویسنده کمک می‌کنه بتونه درست‌تر فکر کنه، فکری که داره رو یک بار لااقل دقیق تلاش بکنه برای خودش بیان بکنه تا غلط‌هاش رو هم بهتر بتونه بگیره. البته بعد از تمام این‌ها خب باقی موندن اون نوشته و نوشته‌ها بعدها می‌تونه برای اون آدم به عنوان یه سند توی بایگانی افکار و تحلیل‌های گذشته‌اش موجود باشه تا مثل تاریخ یه کشور که کسی کتاب اون رو باز می‌کنه تا اون تاریخ رو تحلیل کنه و از روش درس بگیره، نویسنده هم بتونه با بررسی افکار گذشته‌اش یه مواقعی یک نیم‌نگاهی بندازه به اینکه چجوری از کجا به کجا رسیده، به مکان‌یابی شخصیش قاعدتا کمک خوبی می‌تونه بکنه. ناگفته هم نمونه که این بایگانی حتی به این درد هم می‌خوره که آدم چیزهایی که قبلا بلد بوده مفاهیمی که براش ارزش و معنی و مفهوم داشتن ولی در گذر روزها اون‌ها رو به فراموشی سپرده به خاطر بیاره، ببینه چه دغدغه‌هایی داشته که الان شاید فراموششون کرده، چه چیزهایی از توی ذهنش گذر می‌کردن که الان دیگه حضور ندارن و قص علی هذه.</p>
<p style="text-align:right;">کاربرد این وبلاگ تا به حال فقط یه بایگانی از متن‌هایی بود که خیلی سال پیش‌ها (نسبت به سن خودم!) نوشته بودم. بعد از چند سال ننوشتن دوباره حس می‌کنم باید شروع کنم به نوشتن و می‌خوام از ادامه‌ی اون بایگانی شروع کنم به نوشتن. همه‌ی دلایلی که در بالا گفتم دلایل منطقی‌ای هستن که از نظر من به رشته‌ی تحریر درآوردن افکار رو به یک کار صحیح و منطقی و حتی لازم برای یک انسان تبدیل و صدالبته توجیه می‌کنن. ولی خب در واقع دلیل اصلی من که می‌خوام شروع کنم به نوشتن این‌ها نیست، دلیلم اینه که می‌دونم نوشتن من رو آروم می‌کنه. این پست رو هم برای این این‌جا می‌گذارم که خودم رو موظف کنم به نوشتن، باشد که نتیجه‌ی مثبتی در کل عایدم بشه.</p>
<p style="text-align:right;">فی‌الواقع علاقه‌ای هم به داشتن خواننده ندارم، می‌شه گفت چون داشتن خواننده توی هیچ کدوم از دلایل ذکر شده در بالا قرار نمی‌گیره! اگر چه در کل اگر نویسنده بدونه خواننده داره بیشتر تلاش می‌کنه که حرفش رو نجویده بیرون نده، که البته ضررش برای کسی مثل من این می‌شه که باعث ننوشتن از ترس بی‌ربط حرف زدن می‌تونه بشه. با تمام این احوال تلاش می‌کنم بی‌تعارف بنویسم، یه جورهایی چرک نویس افکارم باشه این‌جا، البته چرک نویس مرحله دو! تا باشد که مایه‌ی خیر باشد.</p>
<p style="text-align:right;">و من الله توفیق</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://abouzarnouri.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/148/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=148&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/10/30/%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نژادپرست‌ترین مردم دنیا</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/03/13/%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/03/13/%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 12:15:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/?p=141</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش داشتم با یه آشنایی که 25 ساله توی آلمان زندگی می‌کنه حرف می‌زدم. من خیلی اصرار داشتم بر این‌که بابا روحیه این مردم آلمان همون روحیه‌ایه که هیتلر از توش دراومد بیرون، اینا خداییش هنوز نسبت به بقیه مردم اروپا خیلی نژادپرستن. قبول نمی‌کرد. یه مدتی بحث کردیم و بعدش بی‌خیال شدیم. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=141&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:tahoma,sans-serif;"></p>
<div dir="rtl">چند وقت پیش  داشتم با یه آشنایی که 25 ساله توی آلمان زندگی می‌کنه حرف می‌زدم. من  خیلی اصرار داشتم بر این‌که بابا روحیه این مردم آلمان همون روحیه‌ایه که  هیتلر از توش دراومد بیرون، اینا خداییش هنوز نسبت به بقیه مردم اروپا خیلی  نژادپرستن. قبول نمی‌کرد. یه مدتی بحث کردیم و بعدش بی‌خیال شدیم. یک ساعت  بعد گفت ولی می‌دونی نژادپرست‌ترین مردم دنیا کیان؟ من یه کشوری رو گفتم.  گفت نه، ایرانیا! گفتم چرا؟ گفت من یه آشنای پزشک افغانی داشتم که پدر و  مادرش تو ایران بودن. یه بار من می‌خواستم برم ایران اون هم می‌خواست یه  پولی رو به اون‌ها برسونه. گفتم باشه مشکلی نیست، شما شماره حساب اون‌ها رو  به من بدین من واریز می‌کنم. گفت که آخه نمی‌شه منم هی اصرار کردم که چرا  آخه؟! بعدش با خجالت گفت آخه افغانی‌ها نمی‌تونن تو ایران حساب داشته باشن.  گفت این‌جا بود که از خجالت آب شدم &#8230;</div>
<div dir="rtl">پ.ن.: در این بلاد کفر همه‌ی آدم‌ها از حقوق برابر  برخوردارن. ولی افغانی‌هایی که سال‌ها تو ایران شغل‌های طاقت‌فرسا داشتن با  حقوق کم، حتی حق تحصیل بچه‌هاشون هم وجود نداره.</div>
<p></span></span></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://abouzarnouri.wordpress.com/category/uncategorized/'>Uncategorized</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/141/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/141/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=141&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2011/03/13/%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Entry for June 24, 2009</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/24/entry-for-june-24-2009/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/24/entry-for-june-24-2009/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 03:36:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/24/entry-for-june-24-2009</guid>
		<description><![CDATA[نزن، برادر! آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=4&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:right;">
<h3><font size="3">نزن، برادر!</font></h3>
<p><font size="3">آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟</font></p>
<p><font size="3">به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: &#8221; بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو&#8230;.&#8221; و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند. </font></p>
<p><font size="3">رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: &#8221; سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم&#8221; و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود. </font></p>
<p><font size="3">آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که &#8221; کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس&#8221; و با تحکم به او می گوئی: &#8221; ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی&#8230;&#8221; اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر. </font></p>
<p><font size="3">کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت &#8221; بیا&#8221; و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟ </font></p>
<p><font size="3">آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی &#8221; تمام سوابق ات را بنویس&#8221; کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟ </font></p>
<p><font size="3">می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.</font></p>
<p><font size="3">برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار اند<br />
اختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.</font></p>
<p>  <font size="3">سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟<br /></font><font size="3"><br />ابراهيم نبوي <br />3 تير 1388<br /></font></div>
<br />نوشته شده در Uncategorized  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/4/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=4&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/24/entry-for-june-24-2009/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Entry for June 18, 2009</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/18/entry-for-june-18-2009/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/18/entry-for-june-18-2009/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 21:33:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/18/entry-for-june-18-2009</guid>
		<description><![CDATA[متني كه در زير مي خوانيد شرح حالي است كه يكي از دانشجويان دستگير شده در حمله به كوي دانشگاه تهران نوشته است. در مورد صحت مطالب آن مي توانيد با اطمينان به اينكه ما خودمان از بچه هاي آزاد شده همين مسائل را شنيده ايم آن را بخوانيد. شبی در طبقه منفی چهار وزارت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=5&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:center;"><img src="http://abouzarnouri.files.wordpress.com/2009/08/1245312218-hr-376.jpg?w=1024&#038;h=768" alt="" title="" width="1024" height="768" class="aligncenter size-auto wp-image-6" /></div>
<p>
<div style="text-align:right;"><font size="4"><strong>متني كه در زير مي خوانيد شرح حالي است كه يكي از دانشجويان دستگير شده در حمله به كوي دانشگاه تهران نوشته است. در مورد صحت مطالب آن مي توانيد با اطمينان به اينكه ما خودمان از بچه هاي آزاد شده همين مسائل را شنيده ايم آن را بخوانيد.</strong></font><br /><font size="4"><strong></strong></font><br /><font size="4"><strong></strong></font></div>
<div style="text-align:right;"><font size="4"><strong>شبی در طبقه منفی چهار وزارت کشور</strong><br />&#8220;اینجا از گوانتاناما صد پله بدتر است&#8221;<br /> توضیح: آنچه در پی می آید گزارشی ست مختصر از سیر تاثیرانگیز بازداشت تعدادی از دانشجویان کوی دانشگاه تهران و انتقال آنها به بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور. امید است که اساتید و دانشجویان خواننده ی این متن یرای بازرسی این مکان مخوف و جهنمی بیاندیششند.<br />بازداشت دانشجویان در کوی دانشگاه با رفتاری بسیار خشونت آمیز ، خصملنه و توهین آمیز صورت گرفته است . نیروهای لباس شخصی و پلیس دانشجویان را هنگام بازداشت به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و انواع توهین ها و ناسزاهای زشت و شرم آور را به آنها نسبت داده اند . با این حال ضرب و شتم و توهین و تحقیر دانشجویان به مرحله ی دستگیری آنها در اتاق های کوی دانشگا ه یا محوطه ی کوه محدود نمانده ، بلکه وضعیتی به مراتب بدتر به لحاظ شکنجه ی جسمی و روحی در بازداشت گاه وزارت کشور رخ داده است . دانشجویان بازداشت شده که بی دلیل تنها بر اساس خوشایند نیرئهای لباس شخصی برای انتقال به بازداشتگاه انتخاب شده اند ، اغلب به زیر زمین وزارت کشور یا بازداشتگاههای یکی از کلانتری ها انتقال یافته اند . برخی نیز بعدا به زندان اوین فرستاده شده اند که البته هنوز آزاد نشده اند . گزارش پیش رو شرح باز داشت تعدادی از دانشجویان است که به شکنجه گاه وزارت کشور انتقال یافته اند . گفته هایی که در پی می آید نقل به مضمون از گفته های دانشجویان است .ما در یک گروه 46 نفره توسط یک مینی بوس به زیرزمین وزارت کشور انتقال پیدا کردیم. در داخل مینی بوس چشم دانشجویان بسته شد. روی صندلی هایی نشانده شدیم که بر قسمت بالای صندلی سرپوشی حلبی مانند قرار داده شده بود که بالای سر قرار می گرفت. در طول مسیر به طور دائم با باتوم روی این حلبی ها می کوبیدند که صدای وحشتناکی در گوش ما ایجاد می کرد و بدترین نوع شکنجه روانی در آن زمان بود. پس از طی مسیر به ناحیه ای رسیدیم که از حرکت چرخشی رو به پایین مینی بوس متوجه شدیم که در حال ورود به یک زیرزمین هستیم. بعدها در زمزمه های ماموران و نیروهای لباس شخصی همراه فهمیدیم که این زیرزمین در وزارت کشور واقع است. زیرزمین یک محوطه حدودا صد متری بود که کف آن پوشانده از خاکستری سیاه بود که از آن بخار برمی خاست. پس از آن به محوطه وارد شدیم مجبورمان کردند روی زمین دراز بکشیم و سپس وادار به غلطیدن روی زمین مان کردند. باید به گونه ای غلط می زدیم که سرمان به پای ردیف بعدی برخورد نکند به محض برخوردی کوچک، با باتوم و لگد بر سر و بدنمان می کوبیدند. دائما می گفتند که &#8220;می خواهید انقلاب کنید&#8230;&#8221; و سپس فحش های هرزه و ناموسی بود که پشت سر هم نثارمان می کردند. برای جمع حدودا پنجاه نفری ما بیش از بیست نیروهای گارد و لیاس شخصی در این محوطه حضور داشت. در مرحله بعدی، روی زمین نشسته و به طور متناوب به ما دستور نگاه کردن به زمین یا سقف را می دادند. پس از آنکه جند دقیقه ای دستور خیره شدن به زمین به ما می دادند، به ناگهان از پشت با باتوم و لگد بر سر و گردنمان می کوبیدند. یا در حالی که سر ما رو به پایین بود و به زمین خیره شده بودیم، سرباز وظیفه ای که در سنگدلی از ماموران گارد هم بدتر بود، با لگد بر سر برخی دانشجویان می کوبید و می گفت که &#8220;چرا به زمین نگاه نمی کنی؟؟&#8221; درحالی که سر همه دانشجویان رو به زمین بود. یکی از رفتارهای شکنجه آمیز در این بخش، صدای وحشتناک شکستن آجر توسط کارگرانی بود که در ظاهر در بخش پشتی محوطه مشغول به کار بودند اما مشخص بود که در واقع برای ایجاد سر.صدای عمدی در آنجا کار می کردند. در حالی که <br />ما در بخشی از محوطه جمع شده و سرهامان رو به پایین بود کارگران در فاصله ای دورتر آجرها را به طرز وحشتناکی خرد می کردند که صدای آنها به شدت باعث عصبی شدن ما می شد.<br />برخورد با دانشجویانی که قصد استفاده ازدسشویی داشتند به شدت وحشتناک و غیر انسانی بود . اولا اینکه دسشویی بدون در و پوشش بود و کسی که به دسشویی میرفت در معرض دید بود ، ثانیا زمان دسشویی 30 ثانیه بود . پس از تمتم شدن سی ثانیه دانشجویان را با غیر انسانی ترین شکل ممکن به بیرون پرتاب می کردند . یکی از رقت بار ترین که هرگز از مقابل چشم دانشجویان پاک نخواهد شد ، زمانی بود که زمان سی ثانیه یکی از دانشجویان به پایان رسید در این هنگام مامور دسشویی با لگد و درحالی که این دانشجو هنوز عریان بود او را از دسشویی به بیرون پرتاب کرد و به وسط جمع دانشجویان انداخت<br />یکی از دانشجویان از ناحیه چشم دچار آسیب شده بود . وی به ماموری که نزدیکش بود گفت که چشمش به شدت درد می کند و در حال از دست دادن بینایی خود است اما نه تنها بو وی یک پارچه کوچک برای قرار دادن روی چشمش ندادند که بدتر با مشت و لگد بر صورتش کوبیدند . دانشجوی دیگری از ناحیه پا با شکستگی روبرو شده بود به گونه ای که به گوشه ای افتاده بود و نمی توانست حرکت کند ، اما حتی به او هم رحم نمی کردند .<br />حتی آب را از دانشجویان دریغ کردند<br />
. برای یک مرتبه که می خواستند به دانشجویان آب بدهند به انها دستور دادند سرهای خود را بالا بگیرند و دهان را باز کنند . سپس به طور ردیفی ( دانشجویان در ردیف های پنج نفری پشت سر هم چیده بودند ) ظزف آب را برای چند لحظه از بالا روی دهان دانشجویان ریختند . دفعه ی بعد که یکی از فرماندهان برای بازدید امد ، گفت &#8221; سیرابشان کردید ؟ &#8221; مامور حاضر گفت بله . سپس به دانشچویی که پایش شکسته بود اشاره کرد و گفت . پس چرا این داره میمیره آب بهشان بدهید&#8221; اما فکر می کنید واقعا می خواستند به ما اب بدهند ؟ این بار شلنگ آبی آوردند . بچه ها به گمان اینکه می خواهند بهشان اب بدهند به سمت شلنگ رفتند . اما آنچه از شلنگ بیرون آمد آب جوش بود که باعث سوختن لب و دهان دانشجویان شد . با این حال بعضی از دانشجویان از شدت تشنگی آب جوش می خوردند ! غذایی که به ما دادند ماکارونی ماسیده ای بود که بدون قاشق در کف دستهایمان ریختند . می گفتند اگر یک رشته روی زمین بیفتد باید از روی زمین بردارید و بخورید . اگر کسی بر نمی داشت با لگد بر سرش می کوبیدند . دانشجویان به زحمت می توانستند دستشان را به دهانشان برسانند . اما از ترس مجبور بودند غذایی که روی زمین می افتاد و با خاکستر و کثافت پوشانده میشد را بردارند و بخورند . همین کار در موقع دادن صبحانه!! تکرار شد . برای صبحانه یک لقمه کوچک نان که وسط آن پنیری قرار داده شده بود به دانشجویان می دادند و می گفتند با بغل دستی خود نصف کنید . نان خشک بودو کوچک در نتیجه هنگام نصف کردن لاجرم خرده های ان روی زمین می ریخت . باید خرده های نان را از لای خاکستر برمیداشتیم و می خوردیم اگر این کار را نمی کردیم با لگد . باتوم بر سرمان می کوبیدند . <br />یکی دیگر از رفتارهای زشت و کثیف با دانشجویان شکنجه جنسی آنها در منفی وزارت کشور بود که زبان از گفتن و بازگو کردن آن شرم دارد.. رفتارهای غیرانسانی و شکنجه آمیز به منفی چهار وزارت کشور محدود نبود. پس از انتقال ما به پلیس امنیت نیز شکنجه جنسی به نوعی انجام شد.<br />حضور یک روزه ی ما در منفی چهار وزارت کشور، بدترین روز زندگی مان بود که هرگز از ذهن ما پاک نخواهد شد. یکی از ماموران که به محوطه ی زیرزمینی آمده بود، می گفت اینجا از گوانتانامو هم هزاربار بدتر است. الفاظ رکیک و توهین های ناموسی که به ما می کردند، فراموش ناشدنی است. در برخی لحظات واقعا فکر می کردیم که برای همیشه اینجا خواهیم ماند و هیچ کس یه داد ما نخواهد رسید. یکی از رقت بارترین لحظلت، زمانی بود که تقریبا بعد از یک ساعتی که در منفی چهار روی زمین غلط داده بودندمان، دور هم جمع مان کردند. در این حال یکی از دانشجویان شروع به گریه کرد و ناگهان همه زدند زیر گریه&#8230; .</font>
<div align="right"><font size="4">هنگامی که به پلیس لمنیت آوردن مان، رئیس دانشگاه &#8211; دکتر رهبر &#8211; به همراه یکی از نماینده های مجلس آمده بود. در حالی که خبرنگارانی برای عکس گرفتن از این حرکت افتخارآمیز! رئیس دانشگاه همراهشان بودند، به هر دانشجو یک تیشرت هدیه دادند! تا لباس های پوشیده از خون دانشجویان در معرض دید مردم قرار نگیرد. سوالی که از ذهن همه ما می گذشت این بود که دکتر رهبر در شب حمله کجا بود و چرا هیچ کاری برای جلوگیری از حمله نکرد؟ تلقی عموم دانشجویان این بود که آمدن رهبر به پلیس امنیت هم حرکتی تبلیغی بود، چون اگر به واقع به فکر دانشجویان بود باید در مقابل حمله به کوی دانشگاه مقاومت می کرد&#8230; .<br />آیا فابل تصور است که در کشوری که حکومت آن ادعای اسلامی بودن دارد چنین فجایع و جنایات غیر انسانی ای رخ دهد؟ چه کسی مسئول ایجاد چنین بازداشتگاه وحشتناکی در &#8220;وزارت کشور&#8221; این مملکت است؟ آیا به راستی وزارت کشور که باید مامن تامین امنیت مردم باشد، شایسته است که به شکنجه گاه دانشجویان بدل گردد؟</font></div>
<div align="right"><font size="4">به عقیده ما وظیفه تمامی دانشگاهیان است که به عنوان پاسداران حقیقت و محافظان حریم دانشگاه، نسبت به بازرسی حضوری از این شکنجه گاه مخوف اقدام کنند. ما به جای ترحم های ظاهری مسئولان دانشگاه و اهدای تی شرت خواسته ای جز بازدید حضوری اساتید و مسئولان دانشگاه از منفی چهار وزارت کشور نداریم. تا این عزیزان از نزدیک و با چشمان خود ببینند که بدترین و جهنمی ترین روز زندگی تعدادی دانشجوی بیگناه چگونه رقم خورده است</font></div>
<p><font size="4"><strong></strong></font></div>
<br />نوشته شده در Uncategorized  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/5/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=5&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/06/18/entry-for-june-18-2009/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abouzarnouri.files.wordpress.com/2009/08/1245312218-hr-376.jpg?w=1024" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>Entry for May 29, 2009</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/05/29/entry-for-may-29-2009/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/05/29/entry-for-may-29-2009/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 May 2009 05:51:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/05/29/entry-for-may-29-2009</guid>
		<description><![CDATA[بدون شرح نوشته شده در Uncategorized<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=8&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:center;"><img src="http://abouzarnouri.files.wordpress.com/2009/08/1243614091-hr-375.jpg?w=600&#038;h=797" alt="" title="" width="600" height="797" class="aligncenter size-auto wp-image-9" /></div>
<p>
<div style="text-align:right;"><font size="4">بدون شرح <br /></font></div>
<br />نوشته شده در Uncategorized  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/8/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=8&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/05/29/entry-for-may-29-2009/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://abouzarnouri.files.wordpress.com/2009/08/1243614091-hr-375.jpg?w=600" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>Entry for February 14, 2009</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/02/13/entry-for-february-14-2009/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/02/13/entry-for-february-14-2009/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 09:47:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/02/13/entry-for-february-14-2009</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره انتخاب كردم. يه روان نويس ياقوتي، با ضمانت 12 ساله خوش دست ماندن و تضمين مادام العمر عرق نكردن دست هنگام استفاده. پول خون بابام خريدمش، دقيقترش رو بگم همه ي هست و نيستم. دقيقاً يك ساعت و بيست و هفت دقيقه و يازده ثانيه با فروشنده و جنساي توي فقسه هاش سر و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=11&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:right;"><font size="4"><strong>بالاخره انتخاب كردم. يه روان نويس ياقوتي، با ضمانت 12 ساله خوش دست ماندن و  تضمين مادام العمر عرق نكردن دست هنگام استفاده. پول خون بابام خريدمش، دقيقترش رو بگم همه ي هست و نيستم. دقيقاً يك ساعت و بيست و هفت دقيقه و يازده ثانيه با فروشنده و جنساي توي فقسه هاش سر و كله زدم تا توفيق نهايي انتخاب رو پيدا كردم. آخه مي دونين، عموم هميشه مي گه براي رسيدن به هدفهاي بزرگ، بايد مقدماتش رو از قبل آماده كرد، منم كه مي خوام يه دانشمند بزرگ بشم كه همه ي دنيا جاو روم سجده برن، خوب بايد اول بتونم تو درسام نمره هاي خوب بگيرم ديگه. واسه نمره خوب گرفتنم بايد يه نوشت افزار استثنايي داشته باشي كه هر معلمي نوشته هات رو مي بينه، درجا دوي پشت صفر رو زير برگت بكاره. فعلاً تا چهار سال كه بايد با همين روان نويس توي مدرسه نمره هاي خوب بگيرم، بعدشم به خاطر نمره هاي خوبم يه پيش دانشكاهي با تضمين كتبي قبولي در كنكور قبولم مي كنن، قبول چيه، رو دست مي برنم. اين جوري كه خب ردخور نداره دانشگاه قبولم، فقط بايد بعداً بهش فكر كنم كه تمناي مراكز علمي دول استعماري رو براي پذيرش ادامه ي تحصيلم پيش اونها قبول بكنم يا نه. خب، اينو بذار همون موقع بهش فكر كنم، الان اگه بگم ممكنه يهو مزنه رو بيارن پايين. البته اگه قرار باشه ليسانس رو چهار ساله، فوق ليسانس رو دو ساله و دكتري رو هم چهار ساله بخونم، دو سال از مدت ضمانت روان نويسم مي گذره و ممكنه دو سال آخر ضايع شم. نشد ديگه، بابا خودمونم يه خاصيتي داريم، من كه تا اونجا رو اينقدر خوب جلو رفتم، بايد بگم دكتري ام رو چهار ساله بهم بدن ديگههههههه&#8230; مماخم ماااادر. اين چاله چي بود ديگه؟!!! آآآآخ، اين ديگه چي بود خورد تو صورتم؟!!! اين كه در شكسته ي يه&#8230; اين كه ماله منه! پس بقيه اش كو؟!!!&#8230; </p>
<p>    و من الله التوفيق<br />    </strong></font></div>
<br />نوشته شده در Uncategorized  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/11/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/11/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=11&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/02/13/entry-for-february-14-2009/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Entry for January 30, 2009</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/01/30/entry-for-january-30-2009/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/01/30/entry-for-january-30-2009/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 06:31:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/01/30/entry-for-january-30-2009</guid>
		<description><![CDATA[فقط يك حرف براي گفتن&#8230; اگه كسي باهام در مورد خاتمي حرف زده باشه آخرش نمي تونم از گفتن يك حرف بگذرم، اينكه خاتمي، نتيجه ي گذشت اعصار و قرون متمادي از سير و تحول فرهنگ و تمدن ايرانه. هر چي داره و نداره از خوبي هايي بوده كه تو تاريخمون، آدمهاي بزرگمون داشتن، و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=12&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14pt;">فقط يك حرف براي گفتن&#8230;</span></p>
<div>  </div>
<p><span style="font-size:14pt;">اگه كسي باهام در مورد خاتمي حرف زده باشه آخرش نمي تونم از گفتن يك حرف بگذرم، اينكه خاتمي، نتيجه ي گذشت اعصار و قرون متمادي از سير و تحول فرهنگ و تمدن ايرانه. هر چي داره و نداره از خوبي هايي بوده كه تو تاريخمون، آدمهاي بزرگمون داشتن، و حالا انگار از اونا به خاتمي ارث رسيده. اگه يه نفر توي اين كشور باشه كه برام دوست داشتني باشه فقط همون سيد خندان خودمونه. سيدي كه انگار زمين و آسمون دست به دست هم دادن تا ديگه هيچ راهي واسش جز كانديد شدن توي انتخابات باقي نمونه و من از اين بابت ناراحتم. ناراحتم از اينكه ماها لياقتشو نداريم، ناراحتم از اينكه دوست ندارم ديگه از اينكه ماها بي انصافيم، بي تحمليم، بي همتيم و هيچ وقت كمكش نمي كنيم و فقط ازش توقع داريم اذيت بشه. دوست ندارم ديگه يه مشت گرگ و كفتار خدانشناس اونو تنها مانع جلوي راه خودشون واسه رسيدن به اين دنيا ببينن و از هيچ كاري حتي فريب دادن آدمهاي زودباور و ساده لوح واسه هوچي گري و خرابكاري توي كاراش هم دريغ نكنن. خاتمي مسئول اين نيست كه ما هر غلطي دلمون خواستم با سرنوشت اين مملكت بكنيم و بعدش بگيم ما فقط تو رو داريم، بيا به وظيفه ي الهيت عمل كن. نه، بگذاريد حتي اگه ايرانو به نابودي كشوندن، وقتي از خاكستر اين مملكت يه شقايق دراومد، به تمام اين سالهاي ما كه نگاه مي كنه يه نقطه ي روشن ببينه و بدونه كه تو خاك كشوري به دنيا اومده كه چنين خوباني داره. با اين كارمون پاكي خاتمي رو از بين مي بريم. ما لياقتشو نداريم&#8230;</span></p>
<div style="text-align:right;">  </div>
<p><span style="font-size:14pt;"> </span></p>
<div style="text-align:right;">  </div>
<p><span style="font-size:14pt;">و من الله توفيق</span><span style="font-size:14pt;"></span></p>
<br />نوشته شده در Uncategorized  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/12/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/12/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=12&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2009/01/30/entry-for-january-30-2009/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Entry for July 07, 2008</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/07/07/entry-for-july-07-2008/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/07/07/entry-for-july-07-2008/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 10:04:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/07/07/entry-for-july-07-2008</guid>
		<description><![CDATA[roozi to ra mohakeme mikonand.be habse abad mahkoom mishavi.jormat moshakhas nist, shavahede ziadi ham az jenayat vojood nadarad.faghat asare angoshtat ra rooye ghalbi yafte&#8217;and&#8230;<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=13&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:left;">roozi to ra mohakeme mikonand.<br />be habse abad mahkoom mishavi.<br />jormat moshakhas nist, shavahede ziadi ham az jenayat vojood nadarad.<br />faghat asare angoshtat ra rooye ghalbi yafte&#8217;and&#8230;</div>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/13/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/13/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=13&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/07/07/entry-for-july-07-2008/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Entry for March 19, 2008</title>
		<link>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/03/18/entry-for-march-19-2008/</link>
		<comments>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/03/18/entry-for-march-19-2008/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 12:10:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>abouzarnouri</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/03/18/entry-for-march-19-2008</guid>
		<description><![CDATA[چند نكته: 1- غلامعلي حداد عادل در انتخابات مجلس ششم با چهارصدهزار راي بعد از باطل كردن راي 500هزار نفر از مردم تهران و در نتيجه حذف شدن عليرصا رجايي از ميان منتخبين توانست به عنوان نفر سي ام به مجلس راه پيدا كند(گرچه ديگر نمايندگان مانع از ورود او به مجلس شدند&#8230;). البته رييس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=14&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:14pt;"><span> </span></span><span style="font-size:14pt;">چند نكته:</span></p>
<p style="text-align:justify;text-indent:-.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:14pt;"><span>1-<span>   </span></span></span><span></span><span style="font-size:14pt;">غلامعلي حداد عادل در انتخابات مجلس ششم با چهارصدهزار راي بعد از باطل كردن راي 500هزار نفر از مردم تهران و در نتيجه حذف شدن عليرصا رجايي از ميان منتخبين توانست به عنوان نفر سي ام به مجلس راه پيدا كند(گرچه ديگر نمايندگان مانع از ورود او به مجلس شدند&#8230;). البته رييس مجلس هفتم دقيقاً با همان تعداد آرا توانست راي اول تهران در انتخابات بعدي باشد. اما جالب­ تر از آن به دليل عملكرد چشمگير نمايندگان در دوره ي قبلي مجلس آراي اين شخصيت مهم سياسي ايران در دوره ي اخير انتخابات به 900هزار راي افزايش يافت!</span><span style="font-size:14pt;"></span></p>
<p style="text-align:justify;text-indent:-.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:14pt;"><span>2-<span>   </span></span></span><span></span><span style="font-size:14pt;">در حالي كه فقط چند ساعت از پايان راي گيري انتخابات اين دوره ي مجلس شوراي اسلامي گذشته بود، وزارت كشور نتايج انتخابات را نشان دهنده ي پيروزي 71درصدي اصولگرايان در برابر راي 29درصدي اصلاح طلبان خواند. گذشته از بديع بودن حركت وزارت كشور در به رسميت شناختن جناح بنديهاي سياسي و نام بردن از دو جناح عمده ي كشور و همچنين زمان اعلام اين نتايج(به شكلي بسيار شتاب زده ابتدا از خبرگزاري رسمي دولت)، دقت به اين نكته حائز اهميت است كه از 260 كرسي نمايندگي در شهرهاي ايران به جز تهران، ائتلاف اصلاح طلبان تنها براي 102 كرسي امكان معرفي كانديد را داشت كه چيزي نزديك به پيروزي كامل در تمام حوزه هاي رقابتي را براي اين جناح نشان مي دهد.</span><span style="font-size:14pt;"></span></p>
<p style="text-align:justify;text-indent:-.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:14pt;"><span>3-<span>   </span></span></span><span></span><span style="font-size:14pt;">بعد از سالها دست و پنجه نرم كردن نيروهاي نظامي و انتظامي ايران با پديده اي به اسم چهارشنبه سوري و ترقه بازي هاي خطرناك آخر سال و حصول اطمينان تمام مردم از غير قابل كنترل بودن اين پديده، پس از مشاهده ي تلاشهاي بسيار زياد تبليغي و تنبيهي صورت گرفته توسط ارگانهاي ذيربط، در سال جاري به دليل برگزاري انتخابات مجلس و نياز حكومت به برقراري كامل آرامش در ماه پاياني سال، طي اقداماتي كاملاً نامحسوس، در شهر بزرگ تهران در ماه اسفند تا قبل از برگزاري انتخابات برخلاف رويه ي هر ساله حتي صداي يك ترقه ي كوچم هم شنيده نشد و مردم اين اطمينان را يافتند كه &#8230;</span><span style="font-size:14pt;"></span></p>
<p style="margin-left:22.3pt;text-indent:0;"><span style="font-size:14pt;"> </span></p>
<p style="margin-left:22.3pt;text-indent:0;"><span style="font-size:14pt;">و من الله توفيق</span></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/abouzarnouri.wordpress.com/14/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/abouzarnouri.wordpress.com/14/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=abouzarnouri.wordpress.com&amp;blog=9082947&amp;post=14&amp;subd=abouzarnouri&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://abouzarnouri.wordpress.com/2008/03/18/entry-for-march-19-2008/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/babb1c75358426f8345876b425a8b8c8?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">abouzarnouri</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
